وقتی که این ، ریسیور گرامی وبه قول مادر جون اسباب معصیت از خونه ی ما رفت ، فکر کردم یه توفیق اجباری نصیبم شد ،اینکه دیگه تی وی رو زیاد روشن نمی کنم، کمتر این شوهای مسخره ، با اون زنای هرجایی رو میبینم ، یا اینکه واسه ی دیدن یه فیلم مجبور نمی شم شونصدتا آگهی کچلی و لاغری و خرید املاک رو تحمل کنم
یه چند روزی انگار همه چی خوب بود ولی بعدش دیگه وقتهای بیکاری لاجرم با تی وی جمهوری اسلامی پر شد، اخبار و برنامه ی اقتصادی و تفسیرهای صد من یه غاز سیاسی،دیدن اخبار که همه ش زبل خان رو نشون میداد در حال مسافرت و تلقین به ملت که وضعیت بد اقتصادی شایعه و سم پاشی بیگانه س و ملتی که از در و دیوار و درخت بالا رفتن تا چهره ی نورانی زبل خان رو ببینن
اینا همه یه طرف، عجیب فیلماست ، تو این مدت کشف کردم ،دولت زرغامی در صدا و سیما با تلاش شبانه روزی به سرعت نور در حال فیلم ساختن در مورد همه ی عنوان هایی که در تقویم اومده ، برای هر سوژه ای که عقل جن هم نمیرسه فیلم ساخته شده ، مثلا روز ۱۵ خرداد بود که یه فیلم گذاشته بود عشقولانه ،اسمشم بود کیلومتر 14،منم که کلی حوصله م سر رفته بود و تنها بودم کلی ذوق کرده بودم ، مقادیری میوه و تلنقلات اوردم پای تی وی که ببیننم و لذتشو ببرم که چشمتون روز بد نبینه یهو وسطای فیلم آقای دزد عاشق پاش رسید به بهشت زهرا و معجزه هایی اونجا اتفاق میفتاد که خدا نصیب نکنه.
اگه یه بنده خدای غیر مسلمون اینارو میدید فکر میکر د اینجا شعبه ی یه امامزاده یی چیزیه! خلاصه نتیجه ی اخلاقیش اینه که خدا هیچ وقت آدمو به رسانه ی ملی محتاج نکنه ، فقط همون عمو پورنگش خوبه بقیه ش ......
چند روز پیش کنار پنجره نشسته بودم و از هوای بهاری کیفور شده بودم و به کتابام ور میرفتم
، که صدای آقای آخونده روضه ی همسایه بغلی میومد ، داشت ارشاد میکرد ، حرفایی که
همه می زنن که یهو کانال عوض شد و رفت روی متافیزیک و اجنه و این حرفا ، اینکه
بعضیاشون بدن یا خوبن یا کافرن از این حرفا که همه هزار بار شنیدیم یا ترسیدیم یا بهش
خندیدیم ، یهویی به یه جای جالب رسید اینکه در قم یه اجنه ی خیلی خوبی بوده رییس یه
گروه هم بوده شاید نخست وزیری چیزی بوده یا مثل زبل خان رییس جمهور ، اسمشم گفت
غضنفر ، غلام یه هم چین چیزی بود ،(فرکانسا خوب نمیومد) خلاصه این آقای پریزیدنت اجنه،
30 سال پیش توی قم مرحوم شده! ، لابد توی تظاهرات بهمن 57 شهید شده ! جالتر اینکه
آقایون علما برای این اجنه ی گل مجلس ترحیم هم گرفتن!
خدایا میشه یه روزی ایران ما هم یه واتیکان داشته باشه
مادر دیده به سویت هنوز
غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آن قدر مهر و وفا برهمگان کردی تو
نام نیکت همه جار ورد زبان است هنوز
***
تقریباً یه سالی می گذره از موقعی که وقتی دلم از روزگار و آدمیان این روزگار می گرفت
و توی تنهایی های خودم غوطه ور می شدم
جایی رو واسه درد و دل کردن جزء خونه ی مامان بزرگم پیدا نمی کردم
که باهاش حرفامو بزنم ،
مادری که هر وقت باهاش حرف می زدم چیزی جز مهربونی و محبت بهم هدیه نمی داد
و طوری آرومم می کرد که غم رو توی دلم احساس نمی کردم
ولی یه ساله که دیگه در کنارم نمی بینمش ![]()
چه شبهایی مثل امشب وقتی دلم می گرفت هر طوری بود خودمو می رسوندم
خونشون تا اون نگاه مهربون و اون گویش پر محبتش مرهمی باشه بر زخمهای زمونه ی دلم
امشب هم دلم گرفته . دلم گرفته از دوست داشتنها و نامهربونی ها و اطرافیان و تنها بودنم
ولی اون مادر مهربونم در کنارم نیست که مثل همیشه آرومم کنه ![]()
جا داره با اجازه ی صاحب این وبلاگ
برای خاطره و یادبود از اون مادر
اینجا یکمین سال درگذشت مادرم رو گرامی بدارم
التماس دعا ![]()

مادرم
با موهای سپیدش
پاکی قدومش
صفای وجودش
سنگینی سکوتش
نجابت و غرورش
و با زمزمه کلامش در جذبه محراب
گستره وسیع جنت بود
و من فقط " مادر " می خواندمش
![]()
![]()
چهارشنبه شب ۱۸/۰۲/۸۷
علیرضا
دیگه از خدا هم گله دارم ...
دلم گرفته
بعضی وقتها اینقدر تنهایی آدمو عذاب می ده که سپری شدن روزها رو احساس نمی کنیم
تنهایی هم عالمی داره که خیلی وقتها مورد پسند روحیه ی من نبوده و نیست
با اینکه همیشه توی شلوغی بوده ام و هستم
ولی هنوزم " تنهام "
![]()
![]()

شنبه ۱۴ / ۲ / ۸۷
علیرضا
چند روز پیش یکی از کتابهای پائولو کوئلیو به اسم " چون رود جاری باش " رو زیرو رو می کردم ، این کتاب پائولو مثل بیشتر نوشته هاش قسمت قسمتی است و می شه گفت هر بخش از اون مستقل از هم و ربطی به موضوع های قبلیش نداره . هر کدومش کلی نکته و بحث های قابل تفکر رو در بر گرفته که نیاز به تامل داره که بشه فهمید چی می خواد بگه . وقتی به این قسمتش رسیدم یه جورایی خوشم اومد ازش . خیلی به واقعیت نزدیکه
![]()
البته به نظر خودم ![]()
***
<< موضوعی مفرح درباره ی نوع بشر >>
مردی از دوستم خائیمه کوهن پرسید :
" با مزه ترین خصوصیت نوع بشر چیست ؟ "
کوهن گفت : " تناقض "
به شدت عجله داریم بزرگ شویم
و بعد دلمان برای کودکی از دست رفته مان تنگ میشود.
برای پول در آوردن خودمان را مریض میکنیم ,
بعد تمام پولمان را خرج میکنیم تا دوباره سالم شویم .
آنقدر به آینده فکر میکنیم که اکنون را ندیده میگریم و برای همین ,
نه اکنون را تجربه می کنیم و نه آینده را .
طوری زندگی میکنیم
که انگار هرگز نمی میریم و طوری می میریم که انگار هرگز زندگی نکرده ایم
![]()
![]()
{ A . A }
بعضي وقت ها که آسمون مي گيره ، بهونه اي مي شه تا بغض اون دلي که تو روزمرگي ها ازش غافل
بوديم بازشه ؛ يه جورايي اون وقت دوست داريم که ما هم مثل آسمون گريه کنيم.
اون لحظست که وقتي به آسمون نگاه مي کنيم قطره هاي اشکمون قاطي همون قطره ها مي شن و مثل
بارون از چشمامون سرازير مي شن.
تو اون لحظه ها ياد خودم مي افتم و ياد تو که کنارم نيستي و ياد زماني که دو نفري و با هم زير
آسمون باروني بغض مي کرديم .
اما حالا زير بارون ايستادن و گريه کردن واسه من با اون روزا فرق داره
حالا بغض هاي قشنگ و عاشقونم جاشونو به بغض هايي دادن که غربت و تنهاي رو به خلوتم مي کشونه..
![]()
![]()
" زندگی صحنه ی زیبای هنرمندی ماست "
۸۷/۰۱/۰۶
علیرضا